خدا بعضی ها را...
از چشمهایشان آفریده...
اول چشمهای مرا آفریده مثلا...
بعد زل زده توی مردمکهایم...
و با خودش گفته...
باید چیزی شبیه باران بیافرینم...
که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند...
بعد...
برای چشمهایم صورتی کشیده...
دست...
پا...
قلب...
و گفته این آدم حتما باید زن باشد...
ابر مونثی...
که یک عمر ببارد...
گاهی...
سر بر شانه ی کوهی...
وگاهی...
در عمق تنهایی...
#رویا_شاه_حسین_زاده
همه روزی میمیرند اما
همه ی آنها زندگینکرده اند....
اگر به گذشته بر میگشتم؟ چیزی را تغییر نمیدادم، میترسیدم اصلاح یک اشتباه کوچک، دستآورد بزرگی در اکنون یا آینده را از من بگیرد. اگر به گذشته بر میگشتم، هیچ کاری نمیکردم، فقط نگاه میکردم و از تماشای پازل به هم ریختهای که با رنج و آزمون و خطای بسیار و آرام آرام کنار هم چیده میشد، لذت میبردم. اگر به گذشتهام بر میگشتم کاری نمیکردم، چیزی را عوض نمیکردم، ولی محال بود کودکیام را ببینم و در آغوشش نگیرم و در گوشش نگویم: «سختیهای بسیاری در پیش داری زیبای کوچک. شیطنت کن و در آغوش بزرگترها پناه بگیر. زمانهایی از راه میرسد که در نبردهای نابرابر بسیاری قرار میگیری و فراتر از سن و توان و آستانهی تحملت مورد اصابت ناملایمتی و اندوه قرار خواهی گرفت، و تنها خواهی بود، بسیار تنها. اما جسور باش و مقاوم باش و ادامه بده، من به سادگی توأم با ذکاوت تو افتخار میکنم و مدیون دستهای کوچک توام همیشه.»
اگر به گذشته بر میگشتم، با اشک، پیشانیِ معصوم کودکیام را میبوسیدم، موهاش را با گریه میبافتم، دستهای کوچکش را با گریه میفشردم و با رنجی عظیم، بر میگشتم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
➰
آیه ای در قرآن ست که میگوید
خدایا، من به هر خیری از جانب تو برسد سخت نیازمندم.
من فکر میکنم با همین آیه میتوان سالها عشق بازی کرد.شما فکرش را بکن که به پادشاه بگویی هرچه از گنجینه ات به من برسد به آن راضی ام اگر یک سکه باشد یا یکگنج بزرگ
همین که از خزانه ی تو باشد
و دست تو به آن بخورد مرا کافی ست
یعنی میخواهم بگویم مقدارمهم نیست همان که از تو می رسد عالیست
من عاشق این آیه هستم هر روز در زمانهایی که خوشم یا ناخوش زیر لب زمزمه اش میکنم
من به هر خیری که از جانب تو باشد سخت نیازمندم،سخت محتاجم.
چرا این آیه را دوست دارم؟
چون فکر میکنم عشق همین است
در واقع رابطه با خدا باید همین باشد اینکه بپذیری از او فقط خیر برمی آید
و مقدارش هرچه باشد بازهم خوب ست و خیر
پس هر روز که از خواب بیدار شدی منتظر رسیدن وعده ی خیرت باشی.
#عادله_زمانی
پاییز
"پاییز شده است و غروبهای دلگیر زیادی در پیش،
پاییز شده است و شبهای بلند بسیاری در راه،
پاییز شده است و خاطرات سالهای از یادرفته در کمین
عطر نارنگی است که در مشام می پیچد و باد پاییزی است که در کوچههای بغضآلود،
ابرها آغوش داغ خورشید را ربوده و باران است که میبارد.
عشق است که در هوا میچرخد و مهر است که بر زمین میریزد.
پاییز شده است و کوله بار خاطرههامان بر دوش،
پاییز شده است و چتر آرزوهامان بر سر
پاییز شده است و ماعاشقانِ همیشهی پاییزیم،
هرچند سرد باشد و ابرآلوده و غم انگیز
#نرگس_صرافیان_طوفان☘
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند، حتی نزدیک ترین کسانِ من! تازه چه میتوانند بکنند؟!
در نهایت احساس همدردی...
اينقدر نگيد شب سحر ميشه، غصه و غم تموم ميشه، دردا فراموش ميشن...
كسى چه ميدونه كه چه شبايى هيچوقت سحر نشدن و تاريكى مطلقشون تو وجودمون ابدى شد...
كسى چه ميدونه چه غصه هايى كه تار به تار موهامون رو سفيد كردن و باعث چروكهاى زير چشممون شدن و بقيه اسمشو گذاشتن پيرى زودرس
چه دردايى كه روز به روز بزرگتر شدن و هيچوقت فراموش نشدن...
كسى چه ميدونه چقدر از جوونيمون رفت پاى اين غصه ها و دردايى كه به قول شما تموم ميشن..
چقدر دلم ميخواد وقتى كسى ميگه نگران نباش تموم ميشه دردا، سينه مو بشكافمو وجاى تك تك دردامو روى قلبم و قبرستونى كه واسه آرزوهام ساختمو نشونش بدم...
#مصى_لطفى☘
گاهی لحظه های سکوت،
پرهیاهوترین دقایق زندگی هستند
مملو از آنچه میخواهیم بگوییم
ولی نمیتوانیم...!
➰
تا وقتی که قلبتان نبض دارد
پای آدمهایتان باشید.
دل بدهید برای حال هم.
عاشقی کنید با هم...
چای عصرانه را همه دور هم باشید.
بی بهانه بخواهید صدای هم قسم هایتان را بشنوید.
لبخند های هم را سنجاق کنید به تنتان که مبادا فراموش شود...
دلخوری ها را بگذارید اشک شوق دیدار بشوید و ببرد...
سر بگذارید روی سینهی عزیز جانتان و صدای زندگی را بشنوید...
هرتپش، تصدقیست که برای کنار هم بودنتان میزند...
روزی میرسد که دلتان برای همین نوشتن ها، صدا و لبخندها همین دستهایی که الان میشود گرفت و بوسید تنگ میشود...
باید نگاهتان وصلهی تن هم باشد تا ابد...
#پریسا_خان_بیگی
➰
اصلا دلم نمي خواهداز تلخي هاي رفتنت بنويسم، شيريني همان حضور كوتاهت را بيشتر دوست دارم،همانقدر دلچسب ،همان قدر مهربان،همان قدرخواستني كه بودي.
هنوز دوستت دارم،همان طور خودخواهانه،همانقدردست وپاچلفتي وهمانقدر مخفيانه،
هنوز با شنيدن اسمت دست و پايم را گم ميكنم و هول مي شوم و نفسم تنگ مي شود...
منتظرم روزي در خيابان ببينمت،پشت يك چراغ قرمز طولاني،يك دل سير نگاهت كنم،دلم براي آن كس كه بودي تنگ شده،شيرين،مهربان،رها،
سالهاست كه تورا نديده ام و چهره آن روزهايت را از خاطر برده ام،اما گاهي توي خوابهايم سَرَكي مي كشي،با همان لباس ها با همان مدل راه رفتن كه مخصوص خودت بود و باز ويرانم مي كني و من مي مانم يك كوه از خاطرات شيرين با تو بودن كه ديگر نیست....
#مادام_اسپرسو🌱
🌻❤️🌻❤️🌻
صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم .
آتش گرفتم از تو و درِ صبحدم زدم .
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر...
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم .
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید.
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم .
تا کورسوی اخترکان بشکند همه .
از نام تو به بام افقها علَم زدم .
با وامی از نگاه تو.... (خورشیدهای شب)
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم .
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود.
تنها به شوقِ از تو نوشتن ، قلم زدم .
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد .
شک از تو وام کردم و در باورم زدم...
حسین منزوی
🌻❤️🌻❤️🌻
پیام نوروز این است
دوست داشته باشید و زندگی کنید،
زمان همیشه از آن شما نیست ...
یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم
لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم
ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت
روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم
تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت
می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم
تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت
می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم
قرار بود اسمم برای بچه های تو مادر باشد.
اسمت برای بچه هایم پدر......نشد.
بچه های ما ؛ما را نمیشناسند!
روزی دخترت از تو اسم من را می پرسد.
روزی که با ترانه ای قدیمی به نقطه ای دور خیره می مانی ومن از چشمهایت می چکم .....