دل نوشته ها
خودمم با دنیایی از شادی و غصه..ولی میدونم یکی اون بالا هوا مو داره 
قالب وبلاگ

گمان میکنم

 

هر انسانی

 

روزی،

 

جای خالی دوست را حس خواهد کرد؛

 

شاید روزی که

 

تنها

 

کفش‌های خالی اش مانده باشد ...

 

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:25 ] [ راز ]

ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ، ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ!
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ!

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ.
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ!

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ، ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ،

ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ، 
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ،
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ؛

ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ...

زنده یاد "حسین پناهى"

 

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:17 ] [ راز ]
 
مامان که شدم :

به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد باعشقش مثل یك پرنسس رفتار کنه

تاجفتش بفهمه که پسرم تودستای یك ملکه بزرگ شده!

روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه

رو با تموم وجودش یاد بگیره !

بهش یادمیدم که همه ی آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند و

پنهون کردن عشق و علاقه زندگیشو سرد می کنه!

بهش یاد میدم که خانما اقابالا سر و سایه ی سر نمیخوان ، عشق ،

دوست و همراه صمیمی می خوان!

بهش یاد می دم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه ، چون دیگه نمی تونه ترمیمش کنه !!

بهش یاد میدم اونقدعاشقونه به عشقش نگا کنه انگار قحطی آدمه !!


به پسرم یاد می دم که عشقشو عاشقونه بغل کنه نه از روی عادت و هوس !!

براش کادو های کوچک با معنی می خرم تا کادو دادن به

آدم هایی که دوستشون داره بشه فرهنگش !!

بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز می زنم که کلام پر مهر بشه ورد کلامش !!

همه اینکارا رو می کنم تا پسرم همونی بشه که همیشه از جفت ایده آل تو ذهنم بوده و هست .

اینطوری هم خودش از زندگی لذت ببره و هم جفتش !

من بخاطر اینکه یه مرد بامحبت دیگه به دنیا اضافه بشه ،حتما مادر ميشم!

تهمینه میلانی

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:10 ] [ راز ]

 شهادت امام رضا (ع)

 

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه اش اینک به فکر شانه بیفتد

درست مثل جوانی شرور و هرزه و سرکش

که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد

شبیه متهمی که به دست خویش بمیرد

و یا به پای خودش دست تازیانه بیفتد

منم مشبّه تشبیه های فوق، وَ ای کاش

که از سرم هوس گفتن ترانه بیفتد

نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهت

دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

همیشه وقت زیارت، شبیه پهنه ی دریا

تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

شبیه رشته ی تسبیح پاره، دانه ی اشکم

به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد

ولیِ عهد دلم نه، تو شاه کشور قلبی

که با تو قصه ی جمشید، در فسانه بیفتد

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیّاد، از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

 

 

311281_114748488688540_1431805332_n.jpg
 
حرم لبریز زایرها
مسافرها
مجاورها
گروهی آذری ها و گروهی از شمالی ها
یکی از پای قالی و یکی از بین شالی ها
وحالا هرکدام آرام
زبان واکرده در این ازدحام، آرام:
"ببین این دست پینه بسته را آقا
ببین این شانه های خسته را آقا
به بیخوابی دوچشم خویش رامجبووور کردم من
به زحمت پول مشهد آمدن را جوور کردم من
نشستم تا بگیرم دامن ایوان طلایی را
به سمتت باز کردم دست خالی گدایی را"
.
یکی درد دلش را با امام مهربان می گفت
یکی بالای گلدسته اذان میگفت
صدا پیچید در صحن و حرم، گویا درو دیوار با انصاریان میگفت:
"اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی..."
.
یکی بغض میان آه را میگفت
یکی هم خستگی راه را میگفت
جوان زایری در گریه هایش"آمدم ای شاااه" را میگفت
.
خلاصه عده ای اینجا و خیلی ها ز راه دور ، دلگیر حرم هستند
همانهایی که جاماندند و حالا پای تصویر حرم هستند..

امام رئوف

 

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 23:30 ] [ راز ]

 

در اوج غم و غصه و خسته شدن از این دنیا

 

این جمله مولا امیرالمومنین آرومم میکنه:

 

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود

باید

گذاشت و گذشت.

[ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ ] [ 23:12 ] [ راز ]

 

خدایا چقدر فاصله است

میان آرزوهای کودکی تا بزرگیم

دیروز آرزویم این بود که تاب خالی شود و سوار شوم و او مرا دمی نگاه کند

حال منتظرم که کودکی سوارش شود و من نگاهش کنم

 

برای همه بانوانی که آرزوی کودک در دلشان پر میزند

[ دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 23:47 ] [ راز ]

 

عکس زیبا از باریدن باران

 

 

دلم برات خیلی تنگ شده بود.واسه همین خواستم این نامه رو برات بنویسم!

دلم برای صدات،برق چشات،خندیدنات، تنگ شده، اونم زیااااد!

یادته خندیدنت با دوستات تمومی نداشت؟ به شکاف دیوار هم میخندیدین!

دلم برای طرز پوشیدن و حرف زدن و حتی خوابیدنت هم تنگ شده!

واسه پچ پچای سر صبحگاه و نامه نگاری های سر کلاس!

دلم واسه بهونه گیری هات! واسه وسواسات! واسه همه ی بودنِت ، تنگ شده!

یادته چقدر برات مهم بود که جلو مقنعه ات همیشه گرد و مرتب باشه و فاصله چادر تا لبه مقنعه به اندازه مساوی باشه؟ الان هم اینقدر برات مهمه؟ 

باورت میشه که دلم برای تو تنگ شده باشه؟!

احساس میکنم خیلی وقته فراموشت کردم،اما گاهی عجیب، دلم تو رو میخواد!

میدونی چیه؟ دلم میخواد فقط یه بارِ دیگه ، حتی توی خواب ، تجربه ات کنم!

دیوونه، دلم برات تنگ شده!

 


"برسد به دستِ رازِ 10سال پیش! "

 

[ سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 1:2 ] [ راز ]
خــــــــدایا


من اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهد


و تو انگار


معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مـــــــــــبادا ....!!
زخم ها هميشه خونريزي نمي كنند


زخم ها هميشه ورم،چرك،عفونت نمي كنند


گاهي مي شود  كه يك زخم شكل يك لبخند


تا هميشه روي لبت تازه مي ماند!


دختره بینوا عشق میفروشد !!



غافل از اینکه آدمهای شهر قلب ندارند ..
.




دلتنگی...

خوشه انگور سیاه است...

لگد کوبش کن...

لگد کوبش کن...

بگذار ساعتی

سربسته بماند...

مستت می کند اندوه!!!

شمس لنگرودی



اگر درد داری
تحمل کن...

روی هم که تلنبار شد

دیگر نمیفهمی کدام درد
از کجاست...

کم کم خودش
بی حس میشود...


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


حرف زیاد است ...


اما گاهی نمی دانی چه بگویی !.!.!


گاهی فقط باید رفت ...


چیزی شبیه کم آوردن !!!
[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 15:55 ] [ راز ]

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت …

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 11:48 ] [ راز ]


لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم
هیچ نیرو و حرکتی نیست مگر به وسیله ی خدای والا و بزرگ

خدایا،من این روزها لا به لای تمام چیزهایی که برای خیلی ها روشن و مشخص است سردرگمم....من این روزها با حد و مرز چیزهایی درگیرم که ساده ترین مفاهیم انسانی اند.من با مرز انسانیت و آدمیت،با مرز خوددوستی و انسانیت،من این روزها با مرز گذشت و حماقت درگیرم.
باورت میشود خدایا؟!باورت میشود انسانی باشد که در هزاره ی دوم،میان ولوله ی کشف اتم و نانو و سلولهای بنیادی،در کشف حقیقت تعریف های ساده ای دست به گریبان باشد که سالها که نه،قرن ها پیش،آدمها در فرهنگ لغات ذهنشان معنی شان کرده اند؟
نمیدانم خدایا!شاید من هم مثل اصحاب کهف که وقتی از خواب برخواستند،دنیا را دگرگون دیدند،سالها به خواب رفته بودم و تازه بیدار شده ام.من که مرز مهربانی و بی رحمی،مرز خودشناسی و خودشیفتگی،فرق بین گذشت و حماقت،من که خط میان خوب و بد را گم کرده ام.
خدایا،من،مدتهاست میان مفاهیم ساده اخلاقی گم شده ام،میان همان چیزهای ساده ای که خیلی ها میگویند مشخص و معلوم است اما برای من مشخص نیست.
خدایا بعد از این همه سال سر در کتاب فرو بردن،بعد از گذر این همه بهار و زمستان و ورق خوردن صفحات تقویم عمرم،هنوز احساس میکنم کودک بی تجربه ای هستم که باید از نو،خوب و بد و درست و غلط زندگی و اخلاق را بیاموزم و مانده ام که در این میان،من از روزگاز جا مانده ام یا روزگار برعکس چرخیده که من دوباره به لغاتی رسیده ام که باید معنی آنها را از نو در لغت نامه ی ذهنم بنویسم؟!
خدایا این بار برای همین آمده ام سراغت....آمده ام تا کمکم کنی که نه طوطی وار،که درست و خداپسندانه، مفاهیم اخلاقی زندگی ام را در دفترچه لغات ذهنم تعریف کنم.
خدایا قبول دارم که شاید حالا دیگر خیلی دیر شده باشد،اما مهم نیست.مهم این است که حتی برای یک روز هم که شده آن طور که خواست تو و در شأن من بوده،عمرم را سپری کرده باشم.انشاالله....


خداوندا

غرق در هوای نفس خویشم،

نجاتم بده...

[ دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 17:31 ] [ راز ]

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمیشدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.کافی است انار دلت ترک بخورد.

مالک اشتر عاشق علی (ع)بود.اما علی(ع)میگوید:مالک!رضایت من این است که تو بروی مصر،نه مرا خواهی دید و نه صدایم را خواهی شنید.

ومالک،با طوع و رغبت میرود.و البته در بیابان گریه ی فراغ سر میدهد.


اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست

مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

اگر قبول کنی ور برانی از در خویش

خلاف رأی تو کردن،خلاف مذهب ماست

ولو که دل شکنی،دل نخواهی آزردن

که هر چه دوست پسندد برای دوست بجاست.


یا خیر حبیب و محبوب

مجنون مریض شد.لیلی برای سلامتی او آش نذری پخت.مردم برای  گرفتن آش ،جلوی

خانه لیلی صف کشیدند.

مجنون هم آمد!

وقتی نوبت مجنون شد،لیلی ظرف او را به زمین زد و شکست.مجنون هیچ نگفت و برگشت،با خود چنین زمزمه کرد:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا جام مرا بشکست لیلی؟!

مجنون فهمید که لیلی میگوید این آش نذر سلامتی توست،اگر تو بخوری مریض میمانی.گوسفند عقیقه ای که پدر و مادر برای فرزند میکشند هم همین طور است.

خود پدر و مادر و فرزند نباید بخورند.

درس بگیریم.اگر دعایی کردیم که همه از ان بهره مند شدند،ولی خود ما دست خالی ماندیم و بلکه خدا کاسه و کوزه ی ما را هم شکست،از خدا مکدر نشویم.

بدانیم خدا دوستمان دارد و برای رشد خود ما این کار را کرده.

(حاج اسماعیل دولابی)


[ یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 23:31 ] [ راز ]

گر شبی در خانه معشوقه مهمانت کنند

گول نعمت را نخور مشغول صاحبخانه باش



انسانها آفریده شده اند که به آنها عشق ورزیده شود
و اشیاء ساخته شده اند که مورد استفاده قرار بگیرند...
دلیل آشفتگی های دنیا این هست که:
به اشـــــیاء عشـــــق ورزیده می شود
و انســـــانها مورد استـــــفاده قرار می گیرند ...!.


[ شنبه دهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 10:42 ] [ راز ]

کودک نیستیم

اما کودک درونمان هنوز زنده است
هنوز میپرد
از موانع زندگی

هنوز شیطنت میکند

هنوز اتش میسوزانیم

هنوز بعد شیطنت ها ریز ریز میخندیم
و به ظاهر چهره ی مظلوم میگیریم


[ دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 14:17 ] [ راز ]

 شور چشمانِ تو از حادثه ها لبریز است
مثلِ کولاک که در پنجره ی پاییز است

کوچه هم جایِ قدمهای تو را می بوسد
وای... این حسِ حضورِ تو چه شورانگیز است

[ شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 10:1 ] [ راز ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به آشفتگی هایم ایراد مگیر
رازی در آنها مجوی
بخوان و رد شو
هیچ چیز در من نیست.

من همانی که هستم ....
در من چیزی را جستجو نکن ...
گمراه میشوی


حس سفید و خاکستری شدن اینجا !
نشانه ی دوباره جوانه زدن است
چند سطر آبی می شوم
چند سطر سفید
و گاهی خاکستری


«هرگاه قاصدكي بر بام دلت آشيان

گرفت، يادت باشد از او بپرسي

براي رسانيدن كدامين پيغام

اين گونه بي تاب است؟!...»


رسیدن های زمینی بهانه ایست
برای رسیدن به تو خدایا
راه دل را هموار کن تا
رسیدنم فقط برای تو و افکارم
در مسیر اشتیاق تو باشد
امکانات وب